


achcaan










بنظرتون چی میخوام بگم دوباره؟ میخوام دوباره غُرغر کنم؟ خب کاری نمیشه کرد. من کارم همینه. باید بنویسم دیگه! یه چیزی درونم میگه بنویس الان وقتشه. خیلی وقتها برام اهمیت نداره راجع به چی مینویسم، هرچی درونم هست رو کامل میپذیرم و میذارم بیاد بیرون. خیلی وقتها غرغرن، خیلی وقتها تمجیدن، خیلیوقتها داستانهای خیالیان و خیلی وقتها واقعیت. هرکدومشون رو بنویسم؛ بالاخره یه عده هستن که میگن چرت نگو، یه عده دست میزنن و یه عده هم کلا تا آخر نمیخونن. در هر صورت ذرهای برام مهم نیست. بگذریم. میخواستم بگم الان که عکسِ یکی از دوستان قدیمیم رو دیدم، یهو یاد گذشته کردم و به این نتیجه رسیدم که چقدر قدیمها خودم رو سانسور میکردم بخاطر این که پدر و مادرِ دوستهام یا پدر و مادرم منو توبیخ نکنن! مسخره نیست؟! مثلا کلاه سرم میکردم که پدرم نبینه موهام رنگ شده، یا مواظب بودم مادر ِفلانی که یک بار توی زندگیش من رو دیده، نفهمه سیگار میکشم تا فکر بدی راجع به من و بچهش نکنه. درحالی که شوهر خودش شبها بعد کارهای اداری دونفرهشون روی تخت، کنار خودش، سیگار میکشید. نمیدونم فقط یه لحظه یاد یه سری خود سانسوریهای مسخره افتادم که خیلی وقتها انجام میدادم. اینکارو اگه کردی فلانی نفهمه، اونکارو نکن فلانی این فکرو میکنه، همش اینا توی سرم بود. اون موقعها حتی یه بار با خودم نمیگفتم خب مثلا اگه فلانی فکر بد بکنه راجع به من، چه چیزی از من کم میشه؟ بچه بودم و خام؛ برام مهم بود کسی که یه بار منو دیده، چی راجع بهم فکر میکنه. میذاشتم آدمها از روی سیگاری بودن یا نبودنم من رو قضاوت کنن. اجازه میدادم از روی رنگ موهام قضاوتم کنن. می
2 years ago

عکسهایی که جاشون توی پیجم خالی بود 🥷🏼
2 years ago




